محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

جواب سونو

سلام عزیز دل مامان من دیروز رفتم سونو خدا رو شکر آب دورت بهتر شده بود خانوم دکتر سونو گفت از هفته قبل تا الان سرم زدم؟؟؟ منم گفتم نه مایعات خوردم گفت خیلی خوب بوده . آب دورت بهتر شده وزنتم بهم گفت 2400 شده و خیالم یه کم راحت شد که ت زمان زایمان انشاا... حداقل به وزن نرمال میرسی بعدش از اونجا میخواستیم بریم بیمارستان برای نوار قلب شما به بابا رضا گفتم اول بریم پیش مامای خصوصی ببینم هست یا نه اونجا رفتیم خدا رو شکر بود رفتیم و شکممو معاینه کرد و گفت پسرت بالای 3 کیلو وزنشه همونجا هم نوار قلب دادیم و خدا رو شکر خوب بود طبق نظر ماما من تا قبل 22 زایمان میکنم و شما میای بغلم در مورد نوع زایمان و این چیزا هم...
7 بهمن 1393

آخرین هفته هایی که تو دلمی

سلام عشق من خوبی مامانی فدای تو بشم عزیزم اومدم برات از اتفاقای این مدت بگم ****************************************** اول اینکه تخت و کمدت رو سفارش دادیم و برامون آوردن البته خیلی به آقای نجار گیر دادم چون کمدت اون چیزی که میخواستم نشده بود ولی خوب نهایتا خوب شد تخت و کمدت رو 5 شنبه 16 بهمن آوردیم خونه و روز بعدش که جمعه بود منو بابا رضا از ظهر تا غروب یه سره درستش کردیمو وسایلتو چیدیم خیلیییی ذوق داشتیم دوتاییمون اطاقتم خیلی قشنگ شد ******************************************** روز شنبه18 بهمنم مهمون داشتبم بابا بزرگ اومد و توی تراس رو لوله کشی کرد که مینی واشت آقا پسرمو بتونیم اونجا نصبش کنیم همون ...
5 بهمن 1393

هفته 34 (یا 35)

سلام عزیز دل مامان  امروز 6 دی ماه به حساب سونو 33 هفته و 2 روزته و 47 روز دیگه میای پیشمون و به حساب دکترم 34 هفته و 5 روز و 37 روز دیگه میای پیشمون انشاا... تکونات قوی تر شده دیروز جمعه بود و بابا رضا خونه بود کالسکه و روروئکت رو برات درست کرد و حسابیییییییییییی ذوق کرده بود همش از کنارشون رد میشد و میگفت پسر بابااااا دل هر دوتامون برات تنگه انشاا... این مدتم زود زود بگذره و زودی به سلامتی بیای پیشمون ------------ از اتفاقای این مدت برات بگم ماه محرم و صفر تموم شد به بابا رضا گفتم بره مشهد تو تعطیلات شهادت حضرت محمد و حضرت رضا ولی نرفت و موند پیش ما انشاا... براش جبران کنیم عزیزم خیلی این مدت ...
6 دی 1393

عشق مامان

سلام پسرررررررررررر نازم خوبی عزیزم؟؟؟ اون تویی و من ازت بیخبرم با لگدات فقط از حالت با خبر میشم دیگه کم کم داریم به آخرای راه میرسیم و انشاا... زود زود میای بغلم از این مدت برات بگم مهمترینش این بود که توی 28 هفته رفتیم سونو با بابا رضا خانوم دکتر یه عالمه بررسی کردت بعدشم بهم گفت یه مقدار کوچولو هستی باید بیشتر به خودم برسم که بزرگتر بشی شیطون مامان نمیدونم چت شده بود همش تکون میخوردی خانوم دکتر میگفت چه پر تحرکه بچتون تو دلم گفتم خانوم دکتر الان اینجوری بعضی وقتا تو خونه باید حسابییی ناز پسرمو بکشم تا برام تکون بخوره ولی در کل عالیییییییییییییییییییییی بود قشنگ دیدیمت ناز مامانی خانم دکتر بع...
18 آذر 1393

اولین ماه محرم

سلام پسرم سلام محمد آقا خوبی مامانی؟؟ امروز شما 26 هفته و 3 روزته از اتفاقای این مدت برات بگم اولا این روزا در حال خرید برات هستیم لباس - اسباب بازی - پتو و ... خلاصه خیلی باحاله یه لیست درست کردم هر روز تو سایتا دنبال بهترین چیزا برات هسنم عصرا هم با بابا رضا میریم مغازه ها رو میگردیم تا بهترین چیزا رو برای پسرم بخریم مامانی هم لطف کرد و برات یه عالمه چیزای خوشگل و ناز خریده تخت و کمدتم بهمون پولشو دادن و گفتن خودتون برین هر چی خواستین انتخاب کنین و بخرین این روزا که گذشت اولین ماه محرم پسرم بود اولین جمعه ماه محرم دو تایی با هم رفتیم مراسم شیر خوارگان حسینی همه مامانا برای بچه ها شون لباس سبز پوشونده ...
17 آبان 1393

پسر مامانی

سلام پسر نازممممممممممممممم خوبی عزیز دلم مامان فدای تو بشه امروز میخوام جریانات این چند روزو بگم اول از همه دیشب منو بابا رضا جون رفتیم سونوگرافی واسه سونوی آنومالی شب قبلش بهمون وقت ندادن گفتن حضوری باید بیاین بابا رضا هم دیروز که 4 شنبه بود زودتر از سر کاراومد و ساعت 2 و نیم رفتیم سونوگرافی فکرمیکردم ما اولین نفر باشیم آخه منشی گفته بود ساعت 2 و 45 دقیقه بیاین ما زودتر رفتیم ولی وقتی رسیدیدم دیدم نفر 13 ام هستیم هزینه اش رو دادیم و گفتن برین ساعت 5 بیاین ما هم چون آب خونمون قطع بود رفتیم خونه بابا بزرگ و ساعت 5 رفتیم سونوگرافی تا ساعت 6 و نیم منتظر موندیم بعدش منو بابایی رفتیم تو خانوم دکتر مهربونم ش...
3 مهر 1393

تکون خوردی؟؟؟؟

سلام مامانی خوبی عزیزم؟؟؟ مامانننننننننننننننننننننننننننننننننن عزیز دلم چرا ت هفنکون نمیخوری آخه؟؟؟ الان 18 هفته و 5 روزته همه دوستام که همسن توین نینی هاشون دارن تکون میخورن منم چند دقیقه پیش یه لحظه حس کردم شاید یه چیزی تو دلم تکون خورد ولی نمیدونم شایدم توهم بود تو رو خدا زودی لگد بارونم کن دوستت دارممممممممممممم
24 شهريور 1393